تبلیغات
اره قرمز - پشت درهای شب
اره قرمز

پشت درهای شب

یکشنبه 29 اسفند 1389

پشت درهای شب

::::::::::::::::::::::::::::::::::

ساعت 3:00 صبح …در اتاق طنین تیك و تاك ساعت نقش بسته بود

از پنجره تیرك برقی نور سفید خود را در میان شب پخش میكرد

كلاغی بدون اینكه صدایی از خود بروز بدهد بالای تیرك برق نشته و برفهای

كوچكی كه رو بالش بود رو تكان میداد….

دانه های سپید برف با آرامش و تمعنینه خاصی بر سر شهر فرود می آمدند

و نور سپید لامپ از تیرك برق و با عبور از پنجره سایه هایی را در اتاق می افكند.

كودكی آرام در تخت خود آرمیده و عروسكش رو در اغوش گرفته بود

سایه ها در هم می دویدند و اشكال وحشت انگیزی ایجاد میكردند…

قلب كودك از شدت ترس شروع به كوبیدن كرد.با اینكه بیدار بود اما جرعت اینكه

چشمانش رو باز كنه نداشت….عروسك رو محكم به بدنش چسبانده بود

آْرام پلكهایش رو باز كرد….كورمال كورمال سایه هیولاشكلی كه رو دیوار

نقش بسته بود را نظاره كرد…آب دهانش را قورت داد دوباره چشمانش رو بست

صدای گرومپ گرومپ قدمهایی از داخل دیوار بگوش رسید…

خواندن داستان در ادامه مطلب...

بار دیگر به پیكر بیجان عروسك چنگ انداخت..

صدایی شبح مانند از دور دست صدایش كرد: سارااااااااااااا

احساس سوز و سرمای عجیبی تمام بدنش رو فراگرفته بود

چند لجظه دیگر گذشت…دندانهایش بر هم ساییده شد

بار دیگر با وجود ترس فراوانی كه داشت چشمانش رو باز كرد..

اینبار داخل تختش نبود! بلكه روی كپه ای برف در جنگلی تاریك

كه شاخوان درختانش در هم فرو رفته بود قرار داشت…

جغد قهوه ای رنگی بر بالای یكی از شاخه ها در حالیكه

سرش رو برگردانده بود هو هو میكرد…

سارا كه حسابی دست پاچه شده بود  سراسیمه از جا بلند شد

محیط اطرافش رو بررسی كرد، همچنان عروسكش در آغوشش بود

بی اختیار قدم برداشت و به انتهای جنگل نگاه انداخت

قصر تاریك و بزرگی آنجا قرار داشت...

پاهایش میلرزیدند و داخل چشمان كوچكش حلقه ای اشك موج میزد.

صدای خس خس چیزی از پشت درختان بگوش میرسید..

از گوشه چشم نگاهی به درختان تنومندی كه در تاریكی ایستاده بودند كرد

ناگهان در میان آن تاریكی از میان درختان صدها بشكل چندش آوری بیرون زد

و مدام پنچه هایشان را تكان میدادند و ناله میكردند...

سارا جیغ بلندی كشید و با آخرین توانش شروع به دویدن كرد..

عروسك از میان بازوانش سر خورد و همانجا افتاد..

سارا جرعت اینكه حتی سر برگرداند رو نداشت

آنقدر دوید تا از جنگل به محوطه بیرونی رسید...

درست روبروی قلعه سیاه و بزرگی قرار داشت...

دروازه های نرده شكلش از هم باز شد ، گویا به استقبالش آمده بودند

سارا با تردید نگاهی به پشت سر انداخت، صدای زوزه چندین گرگ

در اندام برهنه جنگل طنین انداخت.. بی اختیار به داخل محوطه قصر رفت.

در بزرگ قلعه قژ كنان باز شد و سارا كوچولو به آرامی داخلش رفت

در و دیوار پوشیده از شمع های شعله ور و لوسترهای بزرگ بود

فرشهای سرخ و كهنه ای كفپوش قصر بودند و ماكت چند شوالیه زینت بخش دیوارها.

روبرویش راهروی دراز و باریكی قرار داشت .. نیرویی نامرئی او را بسمت خود میكشید..

سارا در میان راهرو قدم برداشت و به انتهای آن خیره شد...

لحظات كوتاهی بیشتر نگذشت كه ناگهان دیوارهای بلند راهرو شروع به تكان خوردن

و بهم نزدیك شدن كردند ، سارا با دیدن این صحنه دست پاچه شد و زمین خورد

دیوارها از دو طرف به هم نزدیك و نزدیك تر می شدند...

سارا دستش رو بروی گوشهایش گذاشت و بلند جیغ زد...

زمین زیر پایش شروع به لرزیدن كرد و همچون حفره ای نامرئی اورا بلعید

بروی تل عظیمی از خاك فرود آمد ...و مشغول بررسی محیط اطراف شد..

در و دیوار را تار عنكبوت پوشانده و بوی نم عجیبی در فضا جاری بود

سرداب دخمه شكل یا فاضلاب كاخ بهترین عنوانی بود كه بروی آن مكان میشد گذاشت

صدای فس فس مارگونه ای بگوش میرسید چند ثانیه بعد ده ها مار عظیم الجسه

از زیر آب كدری كه بصورت ساكن روبرویش قرار داشت بیرون زدند.

سارا بار دیگر شروع به جیغ كشیدن كرد اما هیچ فایده ای نداشت

بسختی از جایش بلند شد و بسمت دیوارهای پوسیده دوید..

مارها همچنان اورا تعقیب میكردند...در چوبی چند قدم انورتر قرار داشت

سارا جهشی كرد و كلون آن را كوبید ، بی درنگ باز شد داخلش پرید

و در را محكم بست...از شدت ترس نفسش بالا نمی آمد.

نگاهی به اتاقی كه داخلش قرار داشت انداخت...باز هم آن لوسترهای

شمع گونه نورهای زرد رنگ خود را در هوا جاری میكردند.

چندین تابوت سیاه رنگ كنار هم چیده شده بودند.

هنوز اولین قدم رو برنداشته بود كه تابوت ها شروع به لرزش كردند

و دست لزجی از داخل تابوت وسطی بیرون زد..

از مارها به شكل وحشیانه ای خود را به در میكوبیدند كه با هر ضربه

شكافی برویش ایجاد میشد و چند ضربه دیگر تا شكستنش كافی بود.

سارا هراسان شروع به دویدن كرد دست لزج دیگری از زیر تابوت سمت چپی

پایش رو رفت و باعث شد زمین بخورد...تنها كاری كه ازش بر می آمد جیغ كشیدن بود..

آن دست قصد داشت سارا را به داخل تابوت خود بكشد و دست دیگری كه از تابوت

وسطی بیرون امده بود موهای سارا رو گرفت و اورا به سمت خود میكشید...

در آنسوی اتاق دری شكسته شد و آب خروشانی تمام اتاق رو گرفت و با فشار

موج گونه اش سارا را از دست مردگان داخل تابوت رها كرد..

و سارا با جریان آب كدر به سمت دیگری سوق پیدا كرد.

آنقدر ادامه داد تا اینكه جریان آب ضعیف و در نهایت مثل رود كوچكی

آرام كف اتاقی فرود آمد....فرش سرخ رنگ آنجا شكل مرموزی به اتاق داده بود.

آنقدر خسته و كوفته شده بود كه حتی نای بلند شدن رو نداشت.

در دیگری باز شد و مردی بلند قد با ردای بلندی وارد شد باد ردای بلندش

و مخملیش را موج می انداخت و دنبالش میكشید...

موهایش صورت رنگ پریده اش رو پوشانده بود..

به بالای سر سارا آمد و دستش رو بسمت سارا دراز كرد..

انگشتانش بیش از حد  معمول كشیده و ناخنهایش شكسته وكج و ماوج بود.

سارا از از پس گردنش گرفت و بلند كرد تغریبا تا زانوهایش بود.

حدقه سفید چشمانش از لابه لای موهای مشكی اش پیدا شد

سارا آرام عقب عقب رفت و مرد شنل پوش به آرامی یك قدم بر میداشت

به نزدیك پنجره بزرگی رسیدند سارا به ناچار از چهارچوب پنجره بیرون رفت

مردك بلند قد لبخند سردی بروی لبش نقش بسته بود

باد عجیبی می وزید سارا نگاهی به زیر پایش انداخت...در بلند ترین جای قصر بود

با دیدن ارتفاع سرش گیج رفت و پایش لیز خورد با تنها جیغی كه میتوانست بكشد

از آن ارتفاع عظیم سقوط كرد.....و داخل رودخانه عمیقی كه دور قصر بود افتاد

اما شنا بلد نبود و مشغول دست و پا زدن شده بود كه صدای آشنایی

از دور دست بهش نزدیك شد...دست نامرئی او را از پشت گرفت و

با سرعت زیادی از زیر آب او را به سمت تاریكی كشاند....

چشمانش رو باز كرد خیس عرق داخل رختخوابش بود

و ساعت دینگ دینگ كنان رقم 7.: صبح رو نشان میداد..

از طبقه پایین صدای مادرش بلند شد: سارا زود باش مدرسه ات دیر میشه ها..

نفس عمیقی كشید و آنقدر خوشحال بود از اینكه همه اینا خواب بوده

كه انگار دنیا رو بهش داده بودند.از جا بلند شد و دست و صورتش رو آب

زد ...روپوشش رو پوشید..چند لقمه صبحانه خورد و بسمت مدرسه راه افتاد

در راه مدام به كابوسی كه دیده بود فكر میكرد...

كه یكدفعه چیزی داخل جیبش سنگینی كرد...

دستش رو در جیب فرو كرد دست پلاستیكی عروسك را كه داخلش آب كدری

پر شده بود پیدا كرد...

حتی از تصور اونچه كه به ذهنش آمده بود وحشت داشت..

دوان دوان به سمت خانه برگشت و محكم در زد

مادرش متعجب در رو باز كرد و گفت: چیه..؟؟؟ چرا برگشتی

سارا سراسیمه به داخل خانه دوید و گفت: كتابمو جا گذاشتم

پله ها رو دوتا دوتا طی كرد و به داخل اتاق رفت ..تمام تخت و كمدش رو زیر و رو كرد

اما هیچ اثری از عروسك نبود...یادش افتاد كه در كابوس، عروسك از دستش داخل

جنگل افتاده بود...تنها حرفی كه زد این بود: پس این یه خواب نبود..!؟!؟!

 

پایان




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

نظرسنجی

    نظر شما در باره وب ؟







آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

09357067997