تبلیغات
اره قرمز - داستان شبی در گورستان
اره قرمز

داستان شبی در گورستان

یکشنبه 29 اسفند 1389

شبی در گورستان

::::::::::::::

زنی با لباسی نیمه برهنه در داخل جنگلی تاریك و نمور با ترس

و اضطراب مشغول دویدن بود

از پشت سر صدای زوزه های وحشیانه یك هیولای گرگ نما بگوش میرسید.

دخترك چند متر بیشتر ندویده بود كه پایش به یك ریشه تنومند درخت گیر كرد

و به شدت زمین خورد ، از درد مثل مار بخودش میپیچید

هیولای گرگنما با حالتی پیروزمندانه غرش میكرد و

چنگالهای تیزش رو بسمت دخترك برد كه

یكدفعه تاریكی همه جا روگرفت،پسرك با حالتی شوك گونه از جا پرید

و به صفحه خاموش تلویزیون نگاه انداخت...

پدرش در حالی كه كنترل تلویزیون رو بصورت اشاره بسمتش گرفته بود

گفت:‌مگه تو فردا نیاید بری مدرسه؟؟؟نصفه شبی نشستی فیلم ترسناك میبینی ....

بدو برو بخواب ببینم...علیرضا با حالتی شكست خورده از جا بلند شد و به اتاقش رفت..

كنجكاوانه دلش میخواست آخر فیلمو بدونه بسمت در رفت و از لای در نگاهی به

تلویزیون انداخت كه پدرش روبروش نشسته و مشغول پك زدن به سیگاری كه

میان دو انگشتش قرار داشت شده بود...

خواندن در ادامه....

شبی در گورستان

::::::::::::::

زنی با لباسی نیمه برهنه در داخل جنگلی تاریك و نمور با ترس

و اضطراب مشغول دویدن بود

از پشت سر صدای زوزه های وحشیانه یك هیولای گرگ نما بگوش میرسید.

دخترك چند متر بیشتر ندویده بود كه پایش به یك ریشه تنومند درخت گیر كرد

و به شدت زمین خورد ، از درد مثل مار بخودش میپیچید

هیولای گرگنما با حالتی پیروزمندانه غرش میكرد و

چنگالهای تیزش رو بسمت دخترك برد كه

یكدفعه تاریكی همه جا روگرفت،پسرك با حالتی شوك گونه از جا پرید

و به صفحه خاموش تلویزیون نگاه انداخت...

پدرش در حالی كه كنترل تلویزیون رو بصورت اشاره بسمتش گرفته بود

گفت:‌مگه تو فردا نیاید بری مدرسه؟؟؟نصفه شبی نشستی فیلم ترسناك میبینی ....

بدو برو بخواب ببینم...علیرضا با حالتی شكست خورده از جا بلند شد و به اتاقش رفت..

كنجكاوانه دلش میخواست آخر فیلمو بدونه بسمت در رفت و از لای در نگاهی به

تلویزیون انداخت كه پدرش روبروش نشسته و مشغول پك زدن به سیگاری كه

میان دو انگشتش قرار داشت شده بود...

صدای تلویزیون قطع و تصاویر زنهای برهنه كه بدنهایشان رو به نمایش گذاشته بودند

روی صفحه خودنمایی میكرد....پدرش كه انگار شك كرده بود یك آن سرش رو برگردوند

كه باعث شد خاكستر جمع شده از سر سیگار فرو بریزد...

علیرضا با سرعت شیرجه زد روی تخت و تا زیر گلو رفت زیر پتو رفت...

از شدت خواب آلودگی سریعا خوابش برد...صبح با صدای مادرش بیدار شد:

ووااای ... پاشو پسر ساعت نه شده باز زنگ ساعتو بستی..

این بار اولی نبود كه علیرضا دیر به مدرسه میرفت...

كلافه و سرگردان از جا بلند شد و صورتش رو شست و با سرعت برق لباس عوض كرد

فاصله مدرسه تا خونه تنها دوتا كوچه بود...بدو بدو خودش رو به جلوی در رسوند

عمو لطف الله سرایدار مدرسه جلوی در ایستاده و مشغول ور رفتن با تكه كاغذی

كه در دستش بود شده بود...با دیدن علیرضا سری تكان داد

و گفت:‌پسرجان باز دوباره خواب موندی كه!

علیرضا با سرعت خودشو به ساختمان رسوند و

از ترس مدیر و ناظم مثل موش از گوشه دیوار

سلانه سلانه رد شد..صدای ناظم بگوش میرسید كه مشغول

صحبت كردن با تلفن بود: جونم علی جان

ایشالا سفر حج ، بله ، از شما اراده از ما حركت ..قربان شما.....

... با گذشتن از مسیر راهرو صدای ناظم ضعیف و ضعیفتر شد

تا اینكه بالاخره به كلاس رسید و وارد شد...

همه بچه ها با دیدنش باهم زدند زیر خنده و خانم نجفی معلمشون

در حالیكه یك خطكش چوبی در دست داشت و روپوشش مثل همیشه گچی شده بود

با تهدید گفت: متقی،ایندفعه چه عذری داری ؟!؟

علیرضا سرش رو پایین انداخت و با حالتی مظلوم نماگونه گفت:

خانوم،بخدا ساعتی كه كوك كردم خراب شده بود و...

صدای خنده بچه ها بیشتر از قبل شد

خانوم نجفی سری تكان داد و سپس به سمت میزش رفت

دفتر حضور و غیاب رو باز كرد و یك ضربدر به پانزده ضبدری

كه جلوی اسم علیرضا خورده بود

اضافه كرد و گفت: دفعه پیش تعهد دادی...

من دیگه نمیتونم این وضعو تحمل كنم باید با آقای ناظم

صحبت كنی..علیرضا دستش رو بحالت گریه جلوی چشمانش برد و گفت: خانوم توروخدا ببخشید

آقا رسولی اگه بفهمه با شلنگ میزنه....خانوم نجفی عینكش رو روی بینی جابجا كرد و سری تكان داد

و با دلخوری گفت: ایندفعه بار آخرت باشه....متوجه شدی؟

علیرضا دستش رو برداشت و با خوشحالی گفت: مرسییییییی خانوم

جالب اینكه حتی یك قطره اشك هم در چشماش حلقه نزد ....سر صندلی اش نشست

و یكروز تحصیلی دیگر هم گذشت!

بعد از ظهر آنروز وقتی زنگ مدرسه خورد گویی از زندان آزاد شده باشه با خوشحالی دوان دوان با محسن صالح

كه همكلاسی و دوستش بود بسمت خونه رهسپار شدند،

ماه رمضان بود و همه روزه ، علیرضا دست در جیبش كرد

و یك شكلات كاكائویی بزرگ بیرون آورد ...

محسن كه آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود بیتوجه به اطرافیان

نصف بزرگ كاكائو را كند و شروع به خوردن كرد بطرزی كه تمام صورتش رو قهوه ای كرد

حضاری كه از كنارشون رد میشدند هریك برخورد خاصی داشتند..

یك پیرمرد با قامتی عصا خورت داده كه بیتوجه از كنارشون رد شد

نفر بعد یك مرد جوان با صورتی كه از شدت ریش چشمانش پیدا نبود؟؟؟

و نگاه چپ چپی نثارشون كرد و رد شد و نفر آخر زن میانسالی كه با مهربانی لبخندی زد و گذشت...

به سر كوچه كه رسیدند محسن خداحافظی كرد و از هم جدا شدند، علیرضا هم به خونه رفت

اما از شدت تعجب خشكش زد!!پارچه سیاهی به در و دیوار خانه زده بودند

و صدای گریه و ناله زنانه از داخل خانه بگوش میرسید....علیرضا به داخل خانه دوید

و مادربزرگ پیرش رو دید كه با گریه ناله میكرد: مش رحیم كجا رفتی؟؟؟

ببین علیرضا كوچولوت اومده

علیرضا دیگه بابابزرگ نداری!!!صدای ناله بیشتر شد..

علیرضا تازه فهمید چه اتفاقی افتاده مادرش از راه رسید و دستشو گرفت و به داخل خانه برد

علیرضا با ناراحتی و كنجكاوی گفت:‌مامان بابابزرگ رفته بهشت؟

مادرش كه از شدت گریه چشمانش سرخ و درحالیكه آب بینی اش رو بالا میكشید گفت:

آره پسرم...میره یه جای خوب ....تو جنگل..

علیرضا گفت: جنگل كه خوب نیست كلی گرگ توشه

مادرش ادامه داد: نه پسرم ...اون جنگل هیچكس به هیچكس كار نداره

علیرضا گفت: مگه اونجا رفتی؟

مادرش كه دیگه داشت كفرش در میمومد گفت: نه، خدا گفته ...حالا این لباس مشكی رو تنت كن

فردا صبح میریم ایوان آباد (ایوان آباد دهستان پدری علیرضا بود و پدربزرگش وصیت كرده بود

همانجا در زادگاهش خاكش كنند) علیرضا دلخوری هایش یادش رفت و گفت: اخ جون، محدثه اینا هم میان

مادرش یك تو سری محكم بهش زد كه دردش تا نیم ساعت موند: خاك بر سرم،بچه جون بابابزرگت مرده

تو فكر بازی كردنتی ؟؟؟دیگه نبینم از این حرفا بزنی ها

در اتاق باز شد و ملوك خانوم زن همسایه گفت:‌ افسانه جان بیا خانوم بزرگ كارت داره

افسانه خانوم هم به دنبالش بیرون رفت....

آنشب هم گذشت ، همه داغدار و گریه كنون ، علیرضا هم در حیاط با محدثه و بچه های فامیل

فارغ از هر غصه مشغول بازی بود ، كه بحثها و گفتمانهای كودكانه بینشان گل انداخت

محدثه دختر عمویش درحالیكه لب حوض نشسته بود گفت: بچه ها من شنیدم آدم وقتی میمیره

اون دنیا اگه خوب باشه میره جنگل و اگه بد باشه مار میره تو قبرش...

بچه های دیگه كه تحت تاثیر قرار گرفته بودند از شدت ترس انگشت به دهان مانده بودند

علیرضا از جمع بیرون آمد و بسمت پدرش كه به دیوار تكیه زده بود رفت و گفت:

بابا تو خوشحال نیستی فردا میریم ایوان آباد؟

پدرش در حالیكه با دستش پیشانی اش رو گرفته عزادار بود گفت: بابام مرده باید خوشحال باشم؟

علیرضا ادامه داد: خوب مگه آقاجون نمیره بهشت؟اینكه ناراحتی نداره

پدرش از جا بلند شد و بدون اینكه حرفی بزنه به اتاق رفت...

صبح فردا آغاز شد همه در تكاپوی رفتن بودند...دوتا مینی بوس جلوی

در آماده سوار كردن اهل فامیل شده بود

علیرضا و دوستانش در اتوبوش هم دست از بازیگوشی بر نمیداشتند

سهیل پسر همسایه علیرضا اینا با شیطنت اسپری مادرش رو

از كیفش بیرون آورد و به سر و كله بچه ها میزد

كه البته مادرش به حسابش رسید و یك كتك حسابی نوش جان كرد...

تغریبا دو یا سه ساعتی در راه بودند تا به روستا رسیدند....

عده زیادی از اقوام و آشنایان ده سیاهپوش

داخل قبرستان ایستاده بودند و ناله سر میدادند ،

لحظاتی بعد ماشین اورژانس رسید و جنازه رو وارد گورستان كرد

آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و گورگن قبر رو آماده كرده بود ،

جسد سفیدپوش رو داخل قبر گذاشتند

و با اینكار صدای ناله ها بیشتر شد...كفن رو كنار زدند تا برای آخرین بار صورتش رو ببینند

علیرضا موفق نشد جلو بره اما محدثه از زیر دست و پا خودش

رو كنار گور رسوند و صورت پدربزرگ

كه گویا سفید شده بود و دیگر رنگی نداشت رو دیده بود .....

غروب رسید و خاكسپاری پایان گرفت

همه داخل مسجد مشغول تدارك مراسم ختم و شام بودند هوا

رو به تاریكی میرفت و بچه ها در گورستان

مشغول بازی كردن بودند...محدثه هم مثل همیشه سخنرانی میكرد

و از صورت پدربزرگ وصف های مختلف میكرد

هوا كاملا تاریك شده بود و مه خفیفی گورستان رو در بر گرفته بود

صدای برهم زدن دیگ های غذا

و همهه مردم از داخل مسجد بگوش میرسید ،

گورستان درست كنار مسجد بود و جنگل كمی پایین تر .

بچه ها جلوی مسجد و در محوطه گورستان مشغول بازی بودند ،

سهیل با تعجب به آسمان اشاره كرد

و گفـت نگاه كنید چقدر ستاره...آسمان ده از شدت هوای پاك ،مملو از ستاره بود...

محدثه دو دستش رو بهم كوبید و گفت: نظرتون راجب قایم موشك بازی چیه؟

همه هورا كشیدند....سپس با حالتی حق به جانب گفت: پس من چشم میزارم

و شروع به شمارش كرد....همه پا به فرار گذاشتند...عده ای سمت كوه عده ای داخل مسجد

و عده ای نزدیك جنگل...علیرضا كه مردد مانده بود دوان دوان به سمت گورستان رفت

گورستان بزرگ و انتهاش به جنگل ختم میشد ، صدای شمارش محدثه ضعیف و ضعیفتر میشد

مه گورستان بیشتر از پیش شده بود بحدی كه علیرضا احساس كرد داخل گورستان بزرگ گم شده

دورو اطرافش فقط قبر بود و مه و تاریكی شب....آرام قدم برمیداشت و ضربان قلبش اوج گرفته بود

از ترس مدام آب دهانش رو قورت میداد ،

تنها صدای آواز جیرجیرك ها و خس خس خاكهایی كه زیر پایش

لگد میشد بگوش میخورد، برای قلبه به ترس با صدایی نازك كه خودش به روح شباهت داشت

شروع به آواز خواندن كرد....همان لحظه در چندقبر آنطرف تر احساس كرد

چیزی داره تكان میخوره و بلرزش در اومده

صدای خس خس جنازه گونه ای از داخل گور كاملا بگوش میرسید تا اینكه سر خاك آلود جنازه از گور بیرون زد

علیرضا جیغ بلندی كشید و با آخرین توانش دوید صدای فریاد جنازه لرزه به اندامش می انداخت ..

.حتی داخل جنگل هم قبرهایی دیده میشد ، در اواسط جنگل به اتاقك سفالی رسید كه درش نیمه باز بود!

با تردید وارد شد، داخل پر از قبر بود (قبرستان خانوادگی) و یك پیرزن بدتركیب با چشمان سفید

وحشت زده سرش رو بادهانی باز كه دندانهای زرد و شكسته اش نمایان بود و لكه های خون برویش میلغزید به سمت علیرضا برگرداند،علیرضا از ترس برگشت و اومد فرار كنه كه با سر

به دیواره گورستان خورد و گیج و بیهوش همانجا آفتاد...؟!؟!؟

لیلا دختر جوان ننه سلیمه مرده شور ده بود و انصافا چهره زیبایی داشت

كه باعث شده بود مراد و چند نفر از اهالی ده بشدت عاشقش باشند...

عصر آنروز مراد طبق عادت بسمت ایستگاه رهسپار شد و در راه تمام فكرش پیش لیلا و پیشه گرفتن

از دیگر رقبا بود، به ایستگاه كه رسید صدای قطاری كه از دور می آمد بگوشش خورد

ایستكاه متروك و چند نفر از بقال های ده بدون مشتری جلوی دكون های خاك گرفته و كوچك خود نشسته بودند

و قهوه خانه با پنج شش نفر مشتری و صداهای قلیان و برهم خوردن

استكان پر سرو صدا ترین بخش ایستگاه و ده بود...مراد از در وارد شد و

نگاهی به سمت دو رقیب جدی خودش نجف و قاسم انداخت

فكری توی سر داشت كه باعث شد با لبخند شیطنت آمیزی بستمشون بره

شاگرد قهوه چی با سینی و لنگی به دور گردن بكنار میز آمد ،

مراد بلند گفت: اسماعیل سه تا چایی بزن به حساب

نجف و قاسم نگاهی به مراد انداختند و هردو از دست و دل وازی مراد به عجب آمده بودند

مراد به میز تكیه زد و رو به رقبا گفت: میخوام یه شرطی ببندم

اسماعیل با سینی چای وارد شد و جلوی هر كدام یك استكان گذاشت

مراد حبه قند رو گوشه لب گذاشت و

در حالیكه كه استكان چایی رو سر میكشید با غرور گفت:

اگه یك شب تا صبح تو گورستان بخوابم لیلا مال من میشه و شما هم دورشو خط میكشین

قاسم نگاهی به نجف كرد كه مشغول كشیدن قلیان بود ، نجف هم در حالیكه كه

توده سنگینی از دود را از دهانش خارج میكرد ، بدون فكر گفت: قبوله.؟؟!!!!

از جایی كه مراد به ترسو و بزدل بودن در ده مشهور بود قبول كردن،

مراد لبخندی از رضایت بروی لبش نقش بست و درحالیكه استكان را تا ته سر كشید

روی نربكی قرار داد و تسبیه اش رو

در مشتش فشرد گفت: پس تا شب عزت زیاد....

نجف و قاسم با نگاه تمسخر آمیز و متعجب خود مراد رو تا دم در همراهی كردند..

مراد از غروب تا شب مدام داخل خانه قدم و باخودش حرف میزد:

تو باید بتونی...اگه لیلا رو میخوای فقط چارش همینه

باید یه تودهنی به قاسم ونجف و همه اونایی كه بهم میخندن بزنم

آره من باید اینكارو بكنم...

شب هنگام از خونه بیرون زد و بسمت

گورستان راه افتاد ،نجف و قاسم هم آنجا منتظرش بودند

مراد با دیدن شلوغی مسجد و آنسوی گورستان پرسید: چه خبره؟ كسی مرده؟

قاسم گفت: آره..مشت رحیم دیروز تموم كرده امروزم آوردنش اینجا...

نجف گفت: اینكه نصف عمرشو تهران بوده خوب همونجا خاكش میكردن دیگه

مراد سر تكان داد: خدا بیامرزه، خوب من آمادم

قاسم و نجف خندیدن و گفتنن: نگران نباش ما قبرو برات آماده كردیم

باید دست و پاتو ببندیم كه فرار نكنی...صبح خودمون میایم باز میكنیم...قبوله

مراد قبول كرد ..قاسم طناب زخیمی آورد و دست و پاهاش رو بست

و آرام داخل گور گذاشتنش خاك تمام صورت و اندامش رو پر كرد

سپس قاسم ونجف خندان از آنجا دور شدن،

در راه قاسم مدام به نجف میگفت: فكر نمیكردم بیاد

فكرنمیكردم قبول كنه حالا چه خاكی تو سرمون بریزیم

نجف : منكه میگم نهایت یك ساعت دیگه شلوارشو خیس میكنه

و داد و فریاد راه می اندازه...اونوقته كه ننه سلیمه میاد و حالشو جا میاره

قاسم با بدبینی ادامه داد: اگه طاقت آورد چی ؟ اگه صبح رفتیم و شاخ و شمشاد همونجا بود چی؟

نجف : ای بابا ، دیوار حاشا بلنده! میزنیم زیرش شاهد كه نداره

قاسم با رضایت خندید و گفت: این شد یه چیزی

سپس هردو خندیدند و از آنجا دور شدند....

آسمان مملو از ستاره و مه گورستان رو پر كرده بود

گهگاهی صدای زوزه گرگ به اندام جنگل طنین می انداخت

حس اضطراب مراد هر لحظه بیشتر میشد از طرفی از ارواح و تاریكی میترسید

از طرف دیگه از جك و جونورهای خاكی كه اتفاقا دیری نپایید

كه یك هزارپا بزرگ از لای خاكهای نمور به سمت صورتش راه افتاد

مراد به سختی سرش رو بلند كرد تا هزار پا از زیر سرش رد بشه

چند لحظه همین كارو كرد گردنش داشت خسته میشد ، اگه مورچه هم بود تا الان باید رد میشد

از خستگی سرش رو برگردوند اما با سر روی هزار پا فرود آمد و هزارپا وحشیانه

شروع به جنباندن خود كرد مراد كه بشدت حس چندش آوری بهش دست داده بود

دیوونه وار وول میخورد تا اینكه احساس كرد كسی آن بالا داره حركت میكنه

دیگه قلبش داشت از حركت می ایستاد چون هیچكس آن موقع شب در گورستان نمی آمد

چند لحظه كوتاه گذشت تا اینكه صدای آواز زنونه و روح گونه ای از آن بالای سرش آمد

مراد با آخرین توانش از ترس به بیرون قبر جهش كرد اما فقط سرش از بیرون قبر مشخص شد

روح كه گویا متو.جه حضور آن شده بود جیغ وحشیانه و بلندی كشید و شروع به دویدن كرد

مراد با آخرین توانش نعره ای كشید ..و چند لحظه بعد احساس كرد آن شخص رفته

چون هیچ صدایی نمی آمد..تا اینكه چند لحظه بعد دوباره صدای جیغ البته از راه دور

بگوش رسید كه سریعا هم قطع شد...مراد زیر لب زمزمه كرد: خدایا اینجا چه خبره؟؟؟؟!

تا دقایقی آرامش به گورستان برگشت....مراد تند تند نفس میكشید ، احساس بدی دوباره بهش دست داد

چیزی از زیر خاك درست زیر پایش در حال بیرون آمدن بود آنقدر تاریك بود كه بخوبی مشخص نبود

پاهایش رو كنار كشید و خیره نگاه انداخت...یك مار سیاه و خوش خط و خال موزیانه بیرون آمد




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

نظرسنجی

    نظر شما در باره وب ؟







آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

09357067997