تبلیغات
اره قرمز - ترس
اره قرمز

ترس

سه شنبه 2 فروردین 1390

  1. داستان های جن و روح | خیلی ترسناک هست حتما بخونید ..جدید
    خونه ما تو یكی از شهرهای مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئیات نمی شم مستقیم میرم سر اصل اتفاق.... من و یکی از دوستام که پدرش جنگلبانه و خونشون تو یکی از روستاهای جنگلیه از اونجایی که همیشه سرمون درد میکنه و مشکل داریم افتادیم تو خط پیدا کردن گنج .... دوستم از پدرش شنیده بود که وسطای جنگل یه سنگ خیلی بزرگ و مکعبی هست که قدیم خزانه بوده و توش پر از طلا و جواهراته . اونجوری که دوستم میگفت حتی یه عده ای از اصفهان اومده بودن و با دستگاه فلزیاب آمار سنگ رو گرفته بودن و معلوم شده بود که واقعا توش طلا هست و کلی امکانات و تجهیزات آورده بودن برای سوراخ کردن سنگ و چند تا کارگر هم داشتن و اطراف سنگ چادر زده بودن شبها همون جا میخوابیدن. اما مثل اینکه یه شب یکی از کارگرا ناپدید شده بود و فردا صبح چند کیلومتر اونورتر بیهوش پیدا کرده بودنش و بعد از این جریان کارگرا دیگه حاضر نشدن اونجا بمونن و اون رئیس شون هم دید دیگه کار سخته و به ریسکش نمیرزه بی خیال شده بود.
    حالا من و دوستم قصد داشتیم کار نیمه تمام اونا رو تموم کنیم . بعد از کلی مهندسی کردن و نقشه کشیدن یه راه به ذهنمون رسید. یه چکش برقی و یه ژنراتور خریدیم حالا بماند پولش رو با چه بدبختی جور کردیم.


شب اول : از اونجا که روزها نمی شد کار کرد بخاطر صدای زیاد چکش مجبور بودیم شبها ساعت 12 شب به بعد حفاری رو شروع کنیم. شب اول خیلی کارمون سخت بود باید چکش و ژنراتور به اون سنگینی رو می بردیم بالا واسه همین دوستم یکی از قاطرهای پدرش رو آورد و چکش و ژنراتور رو بار زدیم و راه افتادیم ... من اولین بار بود که میرفتم . اوایل راه معمولی بود دورو ورمون پر از درخت بود و یه راهه باریک که از بین جنگل میگذشت اما هر چی جلوتر میرفتیم راه باریکتر و درختها انبوه تر میشد تا جایی که دیگه علفها و شاخ و برگ درختها رو کنار میزدیم و جلو میرفتیم . به جاهایی رسیدیم که جنگلهای آمازون رو میذاشت تو جیبش . پر از شاخ و برگ و علف تو اون شب ابری که هوا تاریکه تاریک بود و شب قبلش یه بارونی زده بود و همه جا بوی نم میداد. دوستم جاو حرکت میکرد با یه چراغ قوه بزرگ و قاطرهم پشت سرش و منم پشت سر اونا با فلاش گوشی موبایلم جلومو روشن کرده بودم. بعد از کلی راهپیمای و بالا رفتن از کوه رسیدیم به یه محوطه باز که یه رودخانه از وسطش رد میشد و سنگ بزرگ دقیقا به دیواره کوه چسبیده بود.
بعد از رسیدن بارها رو آوردیم پایین و نشستیم رو زمین و دوستم یه کنسرو باز کرد و شاممون رو خوردیم و ساعت حول و حوش 1 شب بود که پا شدیم و ژنراتور و چکش رو بردیم بالای سنگ و به هم وصل کردیم و بعد از اینکه بهترین نقطه رو پیدا کردیم و. علامت زدیم کار رو شروع کردیم نیم ساعت من و نیم ساعت دوستم با چکش کار میکرد. واقعا صدای وحشتناکی داشت مخصوصا که تو اون دشت می پیچید و انعکاسش واقعا گوش خراش بود. یک لحطه که چکش رو خاموش میکردیم یه سکوت خیلی سنگین و دلهره آوری تمام دشت رو میگرفت . ساعت حول و حوش 4 بود که دست از کار کشیدیم و چکش و ژنراتور رو اطراف سنگ یه جایی مخفی کردیم و رفتیم به کلبه دوستم که همون نزدیکی ها بود. یه کلبه چوبی که بخاری داشت . بخاری رو روشن کردیم و خوابیدیم. اینقدر خسته بودیم که نفهمیدیم کی هوا روشن شد. ساعت حدود 7 بود که بیدار شدیم و وسایل ها رو جمع کردیم تا برگردیم پایین. هوا کاملا روشن نشده بود و جنگل نیمه تاریک بود هنوز زیاد از کلبه دور نشده بودیم که رسییدیم به یه دره و داشتیم از کنارش رد میشدیم که یه دفعه از اونور دره صداهای عجیبی رو شنیدیم که همینطور نزدیک تر میشدهر چی صدا نزدیکتر میشد راحت تر میشد تشخیصش داد . یه صدایی شبیه جیغ و داد یه آدم......
همینطوری مات و مبهوت وایساده بودیم و به اونور دره نگاه میکردیم که یهو دوستم داد زد اونجا رو ببین .... باورم نمی شد میدونم شما هم باور نمیکنید یه آدم که موها و ریشش طوری بلند بود که به زمین میرسید و هیچ لباسی تنش نبود و تنش پر از مو بود طوری که سیاه سیاه شده بود و همینطور بالا پایین می پرید و جیغ و داد میزد سنگ میگرفت و پرتاب میکرد اینور اونور... ما خشکمون زده بود . وقتی رسید لب دره و مارو دید یه لحظه وایساد بعد با سرعت خیلی زیادی از دره اومد پایین و به طرف ما شروع به دویدن کرد. من و دوستم تا جایی که میشد به سرعت فرار میکردیم و اون هم پشت سر ما داد میزد و سنگ مینداخت من چند بار خوردم زمین تمام دست و پام زخمی شده بود ولی باز میدویدم و اون آدم جنگلی هم به ما نزدیکتر میشد . به راه که رسیدیم اون هنوز دنبال ما بود تا اینکه دیدم از روبرو یه نفر داره با موتور میاد و اون آدم جنگلی صدای موتورو که شنید فرار کرد و از یه طرف اون موتورسوار هم تا ما رو دید که داریم میدویم طرفش اونم دور زد و فرار کرد ما هم دنبالش تا اینکه رسیدیم به ده و همون جا نزدیکی ده هر دو خوردیم زمین و تقریبا بی هوش شده بودیم
هند. بعد از یه ربع که یه کم حالمون اومد سر جاش پا شدیم و رفتیم خونه دوستم .
پدر دوستم میگفت اون آدم جنگلی یه دیوانه زنجیریه که از یه دیوونه خونه فرار کرده و رفته تو جنگل و الان 3 4 سالی میشه اونجاس و بعضی ها دیدنش . میگفت اگه شما رو میگرفت تیکه پارتون میکرد ....
قضیه گنج تا یه هفته مسکوت موند و ما ترجیح دادیم که بی خیال شیم ولی تو ادامه داستان میفهمید که اینطور نشد ...
یك هفته ای گذشت و من و دوستم تو این یه هفته با هم تماس نداشتیم. تا اینكه یه روز دوستم زنگ زد و گفت در چه حالی... گفتم امیر جون مادرت بی خیال برو گنجو پیدا كن همش ماله خودت من نمیخوام. گفت بابا خر نشو . حالا اون روز شانسی شد اون طرف اونجا پرسه میزد اصلا اون طرفا نمیاد. منم تنهایی نمیتونم به كسی هم اعتماد ندارم. فوقش یه هفته كاره و بعدش دیگه عشق و حال .... و اینقدر گفت كه من راضی شدم.
قرار شد تفنگ شكاری پدرشو هم بیاره و منم یه قمه با خودم برداشتم تا در مواقع لزوم ازشون استفاده كنیم.
فردا غروب من و دوستم آماده رفتن بودیم . همه چیز ردیف بود . لباسهامونو پوشیدیم و راه افتادیم . دوستم جلو و من پشت سرش. تا اینكه رسیدیم به سنگ. چون یه كم زود بود ( ساعت 9:30) یه كم نشستیم و استراحت كردیم تا ساعت 11:30.بعد بلند شدیم و چكش و ژنراتور رو از مخفیگاه در آوردیم و بردیمشون بالای سنگ . یه لامپ هم با خودمون آورده بودیم كه وصلش كنیم به ژنراتور تا اطرافمون رو روشن كنه و بهتر بتونیم كار كنیم. كارو شروع كردیم و باز نیم ساعت من و نیم ساعت دوستم .... تا ساعت 5 صبح كار كردیم و خیلی خوب پیش رفتیم. یعنی با پیش بینی های ما حداكثر تا یه هفته دیگه میرسیدیم به اتاقك وسط سنگ.
چند شب دیگه هم كار كردیم و هر روز سوراخ عمیقتر میشد تا جاییكه وقتی میرفتیم توش واسه بیرون اومدن باید یكی دستمون رو میگرفت. یكی از شبها ساعت حول و حوش 2 نیمه شب بود و یه بارون خیلی نرمی میزد ( اگه شمال تشریف آورده باشید حتما میدونید منظورم چه جور بارونیه ). دوستم در حال كار كردن بود و كاملا تو سوراخ بود و نه من اونو میدیدم نه اون منو و مطمئن بودم صدای چكش اونقدر بلند هست كه حتی اگه داد هم بزنم صدامو نمی شنوه و من هم رو سنگ دراز كشیده بودم و بدجوری خوابم میومد. نیمه خواب بودم كه یهو حس كردم یكی داره میزنه به صورتم فكر كردم دوستمه كه اومده منو بیدار كنه تا برم تو سوراخ اما چشممو كه باز كردم كسی نبود پا شدم و رفتم طرف سوراخ دیدم دوستم داره كارشو میكنه و اصلا حواسش نیست. یه كم ترس ورم داشت اما با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم . اومدم و دوباره دراز كشیدم . ولی دیگه خوابم نمیومد فقط چشمامو بسته بودم صداهای عجیبی دور و ورم میشنیدم صدای خنده های بلند كه از دور میومد صدای گریه یه زن ... صدای اذان !!! ولی ساعت دو بود و تا اذان حداقل دو ساعت دیگه مونده بود تازه ما اینقدر از اولین روستا دور بودیم كه عمرا صداش به اینجا میرسید. پا شدم و با عجله رفتم سمت سوراخ و دوستمو صدا كردم اما نمی شنید واسه همین با دستم زدم رو شونش . اون بیچاره هم با اینكار من بدجوری ترسید و نزدیك بود چكش رو بزنه رو پاش..
چكش رو خاموش كرد و گفت چیه ؟ وقتی صدای چكش قطع شد همه صداها هم قطع شد و یه سكوت خیلی سنگینی همه جا رو گرفت فقط از دور صدای پارس سگ میومد و من همینطوری دهنم نیمه باز مونده بود و به اطراف نگاه میكردم . دوستم آروم زد زیر گوشم و گفت چته ؟ با این كارش من یهو از جام پریدم . نمیدونم چرا ولی یه لحظه ته دلم یه جوری شد . با اینكارم دوستم زد زیر خنده و یه ریز می خندید . منم با عصبانیت به دوستم نگاه میكردم یهو احساس كردم دوستم داره خیلی غیرعادی می خنده و هر لحظه خندش شدید تر میشه و سرشو تكون میداد من داد زدم امیر خفه شو نخند . ولی اون دیگه به طرز وحشتناكی داشت می خندید وسعی میكرد از سوراخ بیاد بیرون اما نمی تونست یه لحظه به دستهای دوستم نگاه كردم كه رو لبه ی سوراخ بود باورم نمی شد سه تا انگشت كلفت داشت دستاش خیلی وحشتناك بودن ولی هر چی سعی میكرد نمیتونست بیاد بیرون من عقب عقب اومده بودم و دیگه صورت دوستم رو نمی دیدم فقط دستاش معلوم بود. از ترس همه بدنم می لرزیذ و صدای خنده دوستم هنوز بلند بود و خیلی وحشتناك تا اینكه دیدم دوستم داره با زحمت از سوراخ میاد بیرون نصف بدنش اومد بیرون و بعد كاملا اومد. من دیگه كاملا سكته كرده بودم صورت دوستم انگار سوخته و متلاشی بود نمی تونست رو پاش وایسه و هی میخورد زمین و دوباره پا میشد و میومد سمت من . به سرعت پریدم و تفنگ رو گرفتم و به طرف دوستم شلیك كردم صدای شلیك گلوله تو تمام دشت پیچید و .....
آروم چشمام رو باز كردم دیدم صدای چكش برقی هنوز میاد تند از جام بلند شدم و رفتم سمت سوراخ و دیدم دوستم داره كار میكنه. صداش كردم اما نشنید خواستم با دست بزنم رو شونش اما پشیمون شدم فقط همون بالای سوراخ نشستم و دورو ورم رو نگاه میكردم .
صدای چكش قطع شد و دوستم با آستینش عرق پیشونیش رو پاك كرد و بعد بلند صدام كرد و وقتی جوابش رو دادم جا خورد . گفت من فكر كردم خوابی اینجا چیكار میكنی . قبل از اینكه منتظر حوابم بشه دستشو دراز كرد و گفت كمك كن بیام بالا... من همینطوری نگاش میكردم اونم نگام میكرد گفت معطل چی هستی زود باش دارم از خستگی میمیرم. دستش رو گرفتم و اومد بالا.. یه كم لباساش رو تكوند و به من گفت خوب بیا یه كم بشینیم صحبت كنیم بعد تو برو.... اومدیم نشستیم . امیر گفت : به نظرت چه قدر دیگه كار داریم . گفتم نمیدونم خدا كنه زودتر تموم شه امنیت نداره اینجا . دوستم خندید و گفت : نابرده رنج گنج میسر نمی شود . من گفتم : جم كن بابا واسه من شعر میگه میدونی چی شد همین یه ربع پیش... و بعد ماجرا رو براش تعریف كردم. گفت چرت نگو همش فكر و خیاله . اصلا جن چیه ؟ این چیزا وجود ندارن . من كه از این چیزا نمی ترسم . بیا برو سر كارت منم یه چرت بخوابم.
منم چیزی نگفتم و رفتم تو سوراخ و چكش رو روشن كردم. صدای چكش تو سوراخ حبس میشد و چند برابر می شد واسه همین من عملا هیچ صدای دیگه ای رو نمیشنیدم..........
همینطوری حواسم به كارم بود و چیزی نمیشنیدم. نیم ساعتی كار كردم و خسته شدم. چكش رو خاموش كردم و دوستم رو صدا كردم تا بیاد كمكم كنه. چند بار صداش كردم ولی جواب نداد. فكر كردم رفته پایین دستشویی ... منتظر موندم تا بیاد اما خبری نشد. بی خیال شدم و دوباره چكش رو روشن كردم و یه كم دیگه كار كردم ولی خیلی خسته بودم واسه همین دوباره دست از كار كشیدم و دوستم رو صدا كردم بازم جوابی نیومد. دیگه واقعا ترسیدم . تمام سعی خودمو كردم كه بیام بیرون اما هر كاری میكردم نمیشد . تمام بدنم بی حس شده بود از خستگی. نشستم رو زمین و به خودم لعنت فرستادم....
رو زمین نشسته بودم و سرمو گذاشتم رو زانوم ... یهو یه سنگ نسبتا بزرگ افتاد تو سوراخ و خورد به دستم. از جام پریدم و بالا سرمو نگاه میكردم یه سنگ دیگه اومد اكه جا خالی نداده بودم میخورد تو سرم و داغون می شدم. بعد از چند لحظه دیدم هر ثانیه داره سنگ میفته تو سوراخ انگار از اطرف سنگ مینداختن توش . با دستام سرمو گرفته بودم و همینطوری سنگای ریز و درشت میخورد به دست و بدنم و صدای خنده های وحشتناك از بیرون میومد و من مونده بودم چیكار كنم تا اینكه تصمیم گرفتم هر جوری شده به هر جون كندنی هست از سوراخ بیام بیرون تمام سعی خودمو كردم پامو گذاشتم رو چكش و بالاخره اومدم بیرون ....
سریع پا شدم و اومد لبه سنگ .... باورم نمیشد تمام تنم یخ زد پاهام سست شد طوری كه خوردم زمین... دورو ور سنگ اشباح سفید رنگی بودن كه خم میشدن و از زمین سنگ میگرفتن و پرتاب میكردن سمت سوراخ تا منو دیدن همشون یه لحظه مكث كردن و به من نگاه كردن بعد همشون باهم از سنگ دور شدن و بین درختا ناپدید شدن....
از جام نمیتونستم تكون بخورم نفسم بالا نمیومد. معلوم بود همین نزدیكیا هستن صداهاشون میومد صداهای عجیب. صدای خنده . پچ پچ كردن . صدای خش خش برگ و بعد صدای خنده . حس می كردم از لابلای درختا دارن نگام میكنن. من خودمو رو زمین می كشیدم به سمت تفنگ تفنگو گرفتم و از جام بلند شدم و داد میزدم كثافتا برید گم شید میكشمتون .... بعد هی دور خودم می چرخیدم همش حس میكردم یكی از پشت داره بهم نزدیك میشه . تو همین حالت انگار یه چیزی بهم خورد و من نزدیك بود بیفتم تا اومدم برگردم ببینم چی بود دوباره از یه سمت دیگه این اتفاق افتاد و بعد صدای خنده دور ورم میشنیدم و هی تنه میخوردم و تند تند شلیك می كردم با هر بار شلیك كردن صدای خنده ها شدید تر میشد تا اینكه خوردم زمین و دیگه نمیتونستم از جام پا شم و تمام بدنم قفل شده بود انگار یكی دستها و پاهامو نگه داشته بود و یكی داشت خفم میكرد هر چی زور زدم حتی یه ذره هم از جام تكون نخوردم تو همون حالت خفگی صلوات می فرستادم ولی هیچ تاثیری نداشت درست تو اوج خفگی یهو دست و پام ول شد و تونستم از جام تكون بخورم. مغزم كار نمی كرد . خدایا چیكار میكردم . اول تصمیم داشتم فرار كنم اما فكر اینكه پامو بزارم تو جنگل تاریك تنم رو میلرزوند. تند تند نفس می كشیدم و اشكم در اومده بود بهترین جای ممكنی كه به ذهنم رسید همون سوراخ بود با یه حركت خودمو پرت كردم تو سوراخ و زود گوشی موبایلم رو در اوردم . دیدم یه دونه آنتن داره شماره خونه خودمون رو گرفتم . زنگ می خورد اما كسی گوشی رو نمی گرفت. داشتم ناامید می شدم كه داداشم خواب آلود گوشی رو گرفت و گفت الو .. فقط یه كلمه گفتم توروخدا منو نجات بدید. داداشم گفت تویی ؟ كجایی ؟ بیای خونه بابا بیچارت میكنه . گفتم ببین من ...... تماسمون قطع شد و همون یه آنتن هم رفت . دوباره سنگ انداختن شروع شد. دیگه بیخیال شده بودم و همینطوری نشسته بودم ته سوراخ و سنگا بهم میخوردن سر و صورتم خونی شده بود . داشتم زیر سنگا مدفون می شدم . صدای خنده های وحشتناك رو میشنیدم كه دور و نزدیك میشد بعضی وقتها هم صدا از بالای سوراخ میومد و احساس میكردم میان دم سوراخ و منو نگاه میكنن و میرن........ دیگه نایی نداشتم كه یهو صدای زنگ موبایلم رو شنیدم . گوشی رو از بین سنگا در آوردم . اونور خط پدرم بود.
پسر تو كجایی ؟ ..............................................
وقتی چشمامو باز كردم دیدم تو رخت خواب دراز كشیدم و سرم باندپیچی شده و همه بدنم درد میكنه. بعد داداشم رو دیدم كه داره با تلفن حرف میزنه ... از جام بلند شدم و به زحمت اومدم سمتش پشتش به من بود یه دفعه برگشت و تا منو دید گوشی رو پرت كرد و از رو صندلی افتاد رو زمین. من خندم گرفت . از اون خنده های بلند و وحشتناك . داداشم با ترس نگام میكرد و با التماس گفت تورو خدا نخند.................
دو هفته ای افتاده بودم خونه و نمیتونستم بیرون برم . تا اینكه بالاخره حالم بهتر شد و از خونه زدم بیرون . اولین كاری كه كردم زنگ زدم به دوستم و یه قراری گذاشتیم تو پارك پشت شهرداری ( بچه های قائمشهر میدونن كجا رو میگم) وقتی نشستیم برای چند دقیقه هر دو ساكت بودیم تا اینكه دوستم گفت : عجب شبی بود. باورت میشه ؟ من كه همشو یه خواب میدونم .... گفتم : میشه خفه شی ؟ دارم فكر میكنم . یه نگاه چپی به من انداخت و گفت به چی ؟ گفتم : به اینكه تو اون شب كدوم گوری بودی ؟ دوستم خندید و گفت بزار بهت بگم چه بلایی سرم اومد.....
دوستم تعریف كرد . اون شب بعد از اینكه تو رفتی تو سوراخ منم خوابیدم. من آدمی هستم كه هر چی هم خسته باشم و خوابم بیاد یه ربع میكشه تا خوابم ببره اما اون شب همین كه سرمو گذاشتم زمین خوابم گرفت. یه خواب سنگین..... دیگه چیزی نفهمیدم. تا اینكه سردم شد . و آروم از خواب پا شدم صبح زود بود . هوا تقریبا روشن شده بود. از جام پا شدم و دورو ورمو نگاه كردم یه مدت همینطوری گیج و منگ بودم . من وسط یه راه خاكی بودم كه اصلا برام آشنا نبود. لباسام رو تكوندم و یه سمتی رو گرفتم و براه افتادم تا اینكه به یه ده رسیدم و جلو در مسجد نشستم. تا اینكه یه نفر از تو مسجد اومد بیرون . قیافش آشنا بود از من پرسید تو پسر فلانی نیستی؟ گفتم آره . گفت اول صبح اینجا چیكار میكنی ؟ گفتم گم شدم. اونم به من گفت پاشو بیا و بعد با وانتش منو رسوند خونمون ... بعدا فهمیدم من چند روستا اون طرف تر بودم بعد پدرم ظهر اومد خونه و تمام ماجرا رو تعریف كرد كه پدر تو نصف شب اومد در خونه ما و با پدر من اومدن طرف سنگ و تورو بیهوش پیدا كردن و كلی دنبال من گشتن اما خبری از من نبود. بعد پدرم تا ظهر تو جنگل بوده دنبال من و ظهر هم اومد خونه و منو دید و باقی ماجرا .....
من و دوستم با تمام این ماجراها باز آدم نشده بودیمو بازم دنبال این جریان بودیم. البته دیگه گنج رو بی خیال شده بودیم و دنبال چیزای دیگه بودیم . از همه پیرمردهای روستا در مورد اون سنگ پرس جو می كردیم. تا اینكه یه پیرمرد خیلی مسنی كه همه میگفتن اون یه چیزایی میدونه به ما گفت با هم بریم اونجا . سه نفری رفتیم نزدیك سنگ ( البته روز ساعت 2 بعد از ظهر ) بعد اون روی سنگ یه چیز مربعی به ما نشون داد و گفت این درشه كه طلسم شده و من دقت كردم دیدم آره راست میگه به مرور زمان با خود سنگ یكی شده اما جاش مشخصه. بعد اون پیرمرد گفت كه بی خیال این سنگ بشید چون هر چه قدر هم سوراخ كنید به وسطش نمی رسید فقط از طریق درش میتونید وارد بشید كه اونم طلسمه. بعد با عصاش به سنگ میكوبید و صدا توش میپیچید . بعد گفت اگر هم درش رو باز كنید باز معلوم نیست كه چی بشه.. من پرسیدم یعنی چی ؟ گفت بعضیا میگن توی سنگ پر از گاز سمی و كشندس و هر كی درش رو باز كنه درجا میمیره و یه عده هم میگن توش جن هست.... من و دوستم كاملا بی خیال شدیم و چكش و ژنراتور رو هم فروختیم زیر قیمت و كماكان در حسرت اون گنج هستیم .....




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

نظرسنجی

    نظر شما در باره وب ؟







آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

09357067997